زیباترین ها
عاشقانه


تلخ است


همه فکر کنند سرت شلوغ است


و تنها خودت بدانی چقدر


تنهایی . . .




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی

 

گفــتنِ “دوستــــت دارم ”

 

                   نظر لــــطــــــفـــم نیست!!

 

                                   نظرِ دِلـــــــمه




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی


دست بر دلم نگذار!


میسوزی...


داغ خیلی چیز ها بر دلم مانده...




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی

ﺷﺪﻩ ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﺎ ﻳﻬﻮ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ؟
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﮔﻲ ﺍﺻﻼً ﻭﺍﺳﻪ ﭼﻲ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ؟
ﻣﮕﻪ ﮐﻴﻪ؟
ﻣﮕﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ؟
ﻣﮕﻪ ﭼﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺎﺷﻪ؟
... ... ... ﺍﺻﻼً ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻬﺘﺮﻡ....
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻱ ﮐﻪ ﺍﺻﻼً ﻭﺍﺳﻪ ﭼﻲ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺫﻳﺖ ﮐﺮﺩﻱ؟
ﻳﻬﻮ، ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩ....
ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ِ ﺧﻴﻠﻲ ﮐﻮﭼﻴﮏ....
... ﻳﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ....
ﻳﻪ ﺣﺮﻑ....
ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ....
ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ....
ﻭ ﺑﻌﺪ....
ﻫﻤﻴﻦ....
ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﻓﻴﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻴﺎﻱ ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻲ ﮐﻪ
ﻧﻤﻲ ﺗــــــــــﻮﻧﻲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷــــــﺶ ﮐﻨﻲ




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی

تنهایی...

                        تقدیر من نیست...

                                                              ترجیح من است..




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی

بـعضی وقتا شُماره یکـی تو گوشیت هست کــه نمیتونی بهش زنگ بزنی

 

دلتـَم نمیـآد پاکـش کنــی

 

هروقتم چشمت بـه اِسمـش میفتــه دلـت یـه جوری میشـه

 

خیلــی دردناک اون لحظـه

 

میفهمی دردناک ...




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی

ﺣﺎﻟــــﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ


ﺍﻣــــﺎ ...


ﺩﻟــــﻢ ﺗﻨــــﮓ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺷﺪﻩ


ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺗــــﻪ ﺩﻝ ﺑﺨــــﻨﺪﻡ .




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر 1393 توسط سارا دشتی

گاهی وقتا... یه نفر...باعث می شه که حس کنی...

چیزی که تو رو روی زمین نگه داشته...

جاذبه ی زمین نیست ...




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من در جیب هـــایــــم

دست های خالـــی ام را فریب دهـــم

که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده اند




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی

همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم.یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم.تو نگرانم نشو !!.همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !.یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !.یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن….و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !.تو نگرانم نشو !!.همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام که بی تو بخندم…...یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!.یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !.یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم …..و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !.اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام ….که چگونه…..!.برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی

لعنتی
ﯾﻌﻨﯽ
ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ
ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ
ﺣﺘﯽ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﻔﺘﯽ؟
ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ؟؟؟




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی


💚بِـھـــــشت،💜
فاصلــہ ےپِــلکِ
بالا
و
پائـــینِ مَن اَست
وَقـــتے
کــ
بــہ تو نِگاھـــ مــےکنم

 




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی

 

نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟

 

یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟

 

اصلا همه را پاک کن

 

هر آنچه از من داری

 

از من که چیزی کم نمیشود...

 

فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟

 

نکند آن را هم پاک کرده ای؟

 

نــــــــــــه ! شدنی نیست...

 

نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی.




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی
   اما ...



جنگ نرفتم، امازياد جنگيدم
جانباز نيستم،امازندگيمو باختم
لباس خاكي نپوشيدم،اما لباسم زياد خاكي شده
تركش نخوردم،امازياد تركم كردن




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی
   اگه...


اگه خیانت نکردم...فکر نکن نمیتونستم...اتفاقا خیلی ها دورو برم بودن...اگه خوب بودم...فکر نکن خوبی از خودت بود...خوبی تو ذاتم بود...اگه بردمت بالا...فکر نکن چیزی بودی...میخواستم هم قد خودم شی...اگه تک پر بودم...فکر نکن پریدن بلد نبودم...فقط میخواستم با تو بپرم...اگه دلمو فقط به تو دادم...فکر نکن تو عالی بودی...دلم راضی نمیشد...اگه واسه دیدنت لحظه شماری میکردم...فکر نکن خیلی شاخ بودی...به دلم که تنگ بود احترام میزاشتم...اگه...اگه...اگه...اگه...خلاصه اگه حالا دارم فراموشت میکنم...فکر نکن واسم آسونه...




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی


همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ،احساسی بود که مرا درک میکرد
حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی


دستت را به صورتم نزن!
میترسم بیفتد نقاب خندانی که به چهره دارم!
و بعد....
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد....
و باز من بمانم و تنهایی......




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی

مـــــن ؛
نـــبـــودنــــــت را تــــــاب مــی آورم !
رفــتـنــت راه، تـحمـــــل مــی کنم !
فــــــرامــــــوش شـــــدنـــــم را !!
بــــاور مــی کــنــــم …
امـــــــــــــــــــا ؛
فــــــرامــــــوش کردنــــــت ،
دیــگـــر کـــــار مــــــن نـــیـــســـت … !




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر 1393 توسط سارا دشتی

بهم گفتند "پدرت " را در یک جمله توصیف کن
هرچه فکر کردم نتوانستم.
نوشتن خوبی هایت جمله ای نیست
دفتر هزار برگ میخواهد.
فقط در یک جمله گفتم
" خدارا شـــــــکــر که دارمت


برچسب‌ها: مناسبت ها


نوشته شده در تاريخ بیست و دوم اردیبهشت 1393 توسط سارا دشتی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

کد موزیک الما





اسلایدر