زیباترین ها
عاشقانه

عشــــق!!!

 

هه...

 

بیا"شینش" مال تو..

 

من تمام احساساتم را "عق" میزنم!!!




نوشته شده در تاريخ سوم فروردین ۱۳۹۴ توسط سارا دشتی

حق با کشیش ها بود گالیله !

زمین آنقدرها هم گرد نیست !

هر کس میرود دیگر باز نمیگردد . . .




نوشته شده در تاريخ سوم فروردین ۱۳۹۴ توسط سارا دشتی


تلخ است


همه فکر کنند سرت شلوغ است


و تنها خودت بدانی چقدر


تنهایی . . .




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

 

گفــتنِ “دوستــــت دارم ”

 

                   نظر لــــطــــــفـــم نیست!!

 

                                   نظرِ دِلـــــــمه




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی


دست بر دلم نگذار!


میسوزی...


داغ خیلی چیز ها بر دلم مانده...




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

ﺷﺪﻩ ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﺎ ﻳﻬﻮ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ؟
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﮔﻲ ﺍﺻﻼً ﻭﺍﺳﻪ ﭼﻲ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻡ؟
ﻣﮕﻪ ﮐﻴﻪ؟
ﻣﮕﻪ ﻭﺍﺳﻢ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ؟
ﻣﮕﻪ ﭼﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺎﺷﻪ؟
... ... ... ﺍﺻﻼً ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻬﺘﺮﻡ....
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻱ ﮐﻪ ﺍﺻﻼً ﻭﺍﺳﻪ ﭼﻲ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺫﻳﺖ ﮐﺮﺩﻱ؟
ﻳﻬﻮ، ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩ....
ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ِ ﺧﻴﻠﻲ ﮐﻮﭼﻴﮏ....
... ﻳﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ....
ﻳﻪ ﺣﺮﻑ....
ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ....
ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ....
ﻭ ﺑﻌﺪ....
ﻫﻤﻴﻦ....
ﻫﻤﻴﻦ ﮐﺎﻓﻴﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻴﺎﻱ ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻲ ﮐﻪ
ﻧﻤﻲ ﺗــــــــــﻮﻧﻲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷــــــﺶ ﮐﻨﻲ




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

تنهایی...

                        تقدیر من نیست...

                                                              ترجیح من است..




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

بـعضی وقتا شُماره یکـی تو گوشیت هست کــه نمیتونی بهش زنگ بزنی

 

دلتـَم نمیـآد پاکـش کنــی

 

هروقتم چشمت بـه اِسمـش میفتــه دلـت یـه جوری میشـه

 

خیلــی دردناک اون لحظـه

 

میفهمی دردناک ...




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

ﺣﺎﻟــــﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ


ﺍﻣــــﺎ ...


ﺩﻟــــﻢ ﺗﻨــــﮓ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺷﺪﻩ


ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺗــــﻪ ﺩﻝ ﺑﺨــــﻨﺪﻡ .




نوشته شده در تاريخ بیستم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

گاهی وقتا... یه نفر...باعث می شه که حس کنی...

چیزی که تو رو روی زمین نگه داشته...

جاذبه ی زمین نیست ...




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من در جیب هـــایــــم

دست های خالـــی ام را فریب دهـــم

که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده اند




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم.یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم.تو نگرانم نشو !!.همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !.یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !.یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن….و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !.تو نگرانم نشو !!.همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام که بی تو بخندم…...یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!.یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !.یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم …..و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !.اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام ….که چگونه…..!.برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

لعنتی
ﯾﻌﻨﯽ
ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ
ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ
ﺣﺘﯽ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ
ﯾﺎﺩﻡ ﺑﯿﻔﺘﯽ؟
ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ؟؟؟




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی


💚بِـھـــــشت،💜
فاصلــہ ےپِــلکِ
بالا
و
پائـــینِ مَن اَست
وَقـــتے
کــ
بــہ تو نِگاھـــ مــےکنم

 




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی

 

نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟

 

یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟

 

اصلا همه را پاک کن

 

هر آنچه از من داری

 

از من که چیزی کم نمیشود...

 

فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟

 

نکند آن را هم پاک کرده ای؟

 

نــــــــــــه ! شدنی نیست...

 

نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی.




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی
   اما ...



جنگ نرفتم، امازياد جنگيدم
جانباز نيستم،امازندگيمو باختم
لباس خاكي نپوشيدم،اما لباسم زياد خاكي شده
تركش نخوردم،امازياد تركم كردن




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی
   اگه...


اگه خیانت نکردم...فکر نکن نمیتونستم...اتفاقا خیلی ها دورو برم بودن...اگه خوب بودم...فکر نکن خوبی از خودت بود...خوبی تو ذاتم بود...اگه بردمت بالا...فکر نکن چیزی بودی...میخواستم هم قد خودم شی...اگه تک پر بودم...فکر نکن پریدن بلد نبودم...فقط میخواستم با تو بپرم...اگه دلمو فقط به تو دادم...فکر نکن تو عالی بودی...دلم راضی نمیشد...اگه واسه دیدنت لحظه شماری میکردم...فکر نکن خیلی شاخ بودی...به دلم که تنگ بود احترام میزاشتم...اگه...اگه...اگه...اگه...خلاصه اگه حالا دارم فراموشت میکنم...فکر نکن واسم آسونه...




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی


همیشه صدایی بود که مرا آرام میکرد، دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
همیشه قلبی بود که مرا امیدوارم میکرد، چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
همیشه کسی بود که در کنارم قدم میزد ،احساسی بود که مرا درک میکرد
حالا من و مانده ام یک دنیای پوچ ، نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی


دستت را به صورتم نزن!
میترسم بیفتد نقاب خندانی که به چهره دارم!
و بعد....
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد....
و باز من بمانم و تنهایی......




نوشته شده در تاريخ نوزدهم تیر ۱۳۹۳ توسط سارا دشتی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر